تبليغاتX
متفکران

نام من سرباز کوی عترت است 

 دوره آموزشی ام هیئت است

پــادگــانم چــادری شــد وصــله دار 

 سر درش عکس علی با ذوالفقار 

 ارتش حیــدر محــل خدمتم 

 بهر جانبازی پی هر فرصتم 

 نقش سردوشی من یا فاطمه است 

 قمقمه ام پر ز آب علقمه است

 رنــگ پیراهــن نه رنــگ خاکــی است 

 زینب آن را دوخته پس مشکی است 

 اسـم رمز حمله ام یاس علــی 

 افسر مافوقم عباس علی (ع)

+ نوشته شده توسط مجید جان در 89/11/04 و ساعت 11:10 |
دعاهای زیر از کتاب سومین جشنواره بین‌المللی "دستهای کوچک دعا" است. این جشنواره سه سال است که در تبریز برگزار می‌شود و دعاهای بچه‌های دنیا را جمع ‌آوری می‌کند و برگزیدگان را به تبریز دعوت و به آنها جایزه می‌دهد. دعاهایی که می‌خوانید از بچه‌های ایران است

آرزو دارم سر آمپول‌ها نرم باشد!
تاده نظر‌بیگیان / ۵ ساله

خدای مهربانم! من در سال جدید از شما می‌خواهم اگر در شهر ما سیل آمد فوراً من را به ماهی تبدیل کنی!
نسیم حبیبی / ۷ ساله

خدای عزیزم! در سال جدید کمک کن تا مادربزرگم دوباره دندان دربیاورد آخر او دندان مصنوعی دارد!
الناز جهانگیری / 10 ساله

آرزوی من این است که ای کاش مامان و بابام عیدی من را از من نگیرند. آنها هر سال عیدی‌هایی را که من جمع می‌کنم از من می‌گیرند و به بچه‌ آنهایی می‌دهند که به من عیدی می‌دهند!
سحر آذریان / ۹ ساله

ای خدا! کاش همه مادرها مثل قدیم خودشان نان بپزند من مجبور نباشم در صف نان بایستم!
شاهین روحی / 11 ساله

خدایا! کاری کن وقتی آدم‌ها می‌خوان دروغ بگن یادشون بره!
پویا گلپر / 10 ساله

خدا جون! تو که اینقدر بزرگ هستی چطوری میای خونه ما؟ دعا می‌کنم در سال جدید به این سؤالم جواب بدی!
پیمان زارعی / 10 ساله

دلم می‌خواهد حتی اگر شوهر کنم خمیر دندان ژله‌ای بزنم!
روشنک روزبهانی / 8 ساله

خدایا! دست شما درد نکند ما شما را خیلی دوست داریم!
مینا امیری / 8 ساله

خدایا! تمام بچه‌های کلاسمان زن داداش دارند از تو می‌خواهم مرا زن دادش دار کنی!
زهرا فراهانی / 11 ساله

خدایا ماهی مرا زنده نگه دار و اگر مرد پیش خودت نگه دار و ایشالله من بتوانم خدا را بوس کنم و معلم‌مان هم مرا بوس کند
امیرحسام سلیمی / 6 ساله

خدیا! دعا می‌کنم که در دنیا یک جاروبرقی بزرگ اختراع شود تا دیگر رفتگران خسته نشوند!
فاطمه یارمحمدی / 11 ساله

خدای عزیزم! سلام. من پارسال با دوستم در خونه‌ها را می‌زدیم و فرار می‌کردیم. خدایا منو ببخش و اگه مُردم بخاطر این کار منو به جهنم نبر چون من امسال دیگه این کار رو نمی‌کنم!
دلنیا عبدی‌پور / 10 ساله

آرزو دارم بجای این که من به مدرسه بروم مادر و پدرم به مدرسه بروند. آن وقت آنها هم می‌فهمیدند که مدرسه رفتن چقدر سخت است و این قدر ایراد نمی‌گرفتند!
هدیه مصدری / 12 ساله

خدایا مهدکودک از خانه ما آنقدر دور باشد که هر چه برویم، نرسیم. بعد برگردیم خانه با مامان و کیف چاشتم. پاهای من یک دعا دارند آنها کفش پاشنه بلند تلق تلوقی (!) می‌خوان دعا می‌کنند بزرگ شوند که قدشان دراز شود!
باران خوارزمیان / 4 ساله

خدایا! برام یک عروسک بده. خدایا! برای داداشم یک ماشین پلیس بده!
مریم علیزاده / 6 ساله

خدایا! من دعا می‌کنم که گاو باشم (!) و شیر بدهم تا از شیر، کره، پنیر و ماست برای خوراک مردم بسازم!
سالار یوسفی / 11 ساله

خدای قشنگ سلام! خدایا چرا حیوانات درس نمی‌خواننداما ما باید هر روز درس بخوانیم؟ در سال جدید دعا می‌کنم آنها درس بخوانند و ما مثل آنها استراحت کنیم!
نیشتمان وازه / 10 ساله

خدای مهربان! من یک جفت کفش می‌خواهم بنفش باشد و موقع راه رفتن تق تق کند مرسی خدایا!
رویا میرزاده / 7 ساله

اگر دل درد گرفتیم نسل دکترها که آمپول می‌زنند منقرض شود تا هیچ دکتری نتواند به من آمپول بزند!
عاطفه صفری / 11 ساله


هزاران نفر برای باریدن باران دعا می‌کنند غافل از آنکه خداوند با کودکی است که چکمه‌هایش سوراخ است ...
+ نوشته شده توسط مجید جان در 89/11/02 و ساعت 14:24 |
بدينوسيله من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم
و مسئوليتهای يک کودک هشت ساله را قبول می کنم.

می خواهم به يک ساندويچ فروشی بروم
و فکر کنم که آنجا يک رستوران پنج ستاره است.
...
می خواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است،
چون می توانم آن را بخورم!

می خواهم زير يک درخت بلوط بزرگ بنشينم
و با دوستانم بستنی بخورم .

می خواهم درون يک چاله آب بازی کنم
و بادبادک خود را در هوا پرواز دهم.

می خواهم به گذشته برگردم،
وقتی همه چيز ساده بود،
وقتی داشتم رنگها را،
جدول ضرب را و شعرهای کودکانه را
ياد می گرفتم،
وقتی نمی دانستم که چه چيزهايي نمی دانم
و هيچ اهميتی هم نمی دادم .

می خواهم فکر کنم که دنيا چقدر زيباست
و همه راستگو و خوب هستند.

می خواهم ايمان داشته باشم که هر چيزی ممکن است
و می خواهم که از پيچيدگيهای دنيا بی خبر باشم .

می خواهم دوباره به همان زندگی ساده خود برگردم،
نمی خواهم زندگی من پر شود از کوهی از مدارک اداری،
خبرهای ناراحت کننده، صورتحساب، جريمه و ...

می خواهم به نيروی لبخند ايمان داشته باشم،
به يک کلمه محبت آميز،
به عدالت،
به صلح،
به فرشتگان،
به باران،
و به . . .

اين دسته چک من، کليد ماشين،
کارت اعتباری و بقيه مدارک،
...مال شما...

من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم .


نويسنده: سانتيا سالگا

+ نوشته شده توسط مجید جان در 89/10/29 و ساعت 14:5 |
این هفته هم گذشت تو اما نیامدی

خورشید خانواده ی زهرا نیامدی



از جاده ی همیشه ی چشم انتظارها

ای آخرین مسافردنیا نیامدی



صبحی کنار جاده تو را منتظر شدیم

"آمد غروب،رفت وتوآقا نیامدی"



امروزمان که رفت چه خاکی به سر کنیم؟

آقای من ! اگر زد وفردا نیامدی



غیبت بهانه ای است که پاکیزه تر شویم

تا روبرویمان نشدی ، تا نیامدی!

مطلبی از جواد

+ نوشته شده توسط مجید جان در 89/10/27 و ساعت 14:48 |

بی سر زنان عزای تو امضا نمیشود

این خود زنی تلافی یک تازیانه نیست

لطمه ز درد اهل حرم می زنم به خود

این جان من که بهتر از آن نازدانه نیست

زخم رخم به زخم رخت رفته یا حسین

عاشق ز درد دلبر خود بی نشانه نیست

+ نوشته شده توسط مجید جان در 89/10/26 و ساعت 16:32 |

قسم به پنج ضلع حریم بیت الله

مدینه مکه و مشهد نجف و کرببلا

قسم به کوثر و قرآن عترت و ثقلین

محمد و علی و فاطمه حسن و حسین

قسم به ذکر خدا لا اله الا الله

قسم به رحمت للعالمین رسول الله

به کوری دل آن که نمی تواند دید

بگو که اشهد ان علی ولی الله

بنام ذکر دل من بنام تاج سرم

حسن خدای کریمان حسین خدای حرم

بنام شور حسینی بنام سوز حسن

خدای اشک و غریبی خدای سینه زدن

بگو به نیت توبه برای عفو گناه

بخوان بنام همه عارفان دل آگاه

به نیت فرج صاحب الزمان مهدی

بگو که اشهد ان علی ولی الله

 

+ نوشته شده توسط مجید جان در 89/10/21 و ساعت 22:26 |

هر دل پی دلستان خود می گردد

هر کس پی همزبان خود می گردد

روزی که پدر کند فرار از پسرش

زهرا پی دوستان خود می گردد

+ نوشته شده توسط مجید جان در 89/10/21 و ساعت 22:13 |

 

ما درس چپ و راست نخواندیم درست

هرکس که با علی بود با اوییم

+ نوشته شده توسط مجید جان در 89/10/21 و ساعت 22:2 |

 

با یک نفس تمام جهنم شود بهشت

گویند اگر جهنمیان یک صدا حسین

+ نوشته شده توسط مجید جان در 89/10/21 و ساعت 21:59 |
کنار سفره که بودیم حرف مشهد شـد

 

وزید بوی خراسان و ناگـهان رد شد

 

دوباره یـاد غریب آشـنا و شـوق حرم

 

و سیل اشک که پشت پلکها سد شد

 

و دخترم که به دل حسرت زیارت داشت

 

درست هم نظر مرتضـی و احمـد شد

 

دو سـال هست که تو قـول داده ای بابا

 

بـرای مـا که نـرفتیم واقعـآ بـد شد

 

تمام بودنـم آوار شـد و یـک لحظــه

 

زمان برای عبور از خـودش مردد شد

 

دو روز بـعد بلیـط و شـروع یک پروار

 

کبوترانـه دلـم بـی قـرار گنبـد شد

 

قطار تهران،مشهد درست ساعت هشت

 

و ایستگاه که سرشار بـوق ممتد شد

 

و چند ساعت دیـگر به صحـن آزادی

 

نگاه منتظرم گـرم رفـت و آمـد شد   

+ نوشته شده توسط مجید جان در 89/08/09 و ساعت 0:37 |
میان آتش هجران مرا عذاب کنید

ولی ز جمع محبان او خطاب کنید

برای رنگ خضابم حنا نمیخواهم

مرا زخون دل و دیده ام خضاب کنید

میان قبر ُ حبیبم در انتظار من است

برای بردن تابون من شتاب کنید

انیس خوب من است شعر و دستمال اشک

به جای عکس یکی زین دو را به قاب کنید

به یاد پیکر صد چاک کربلا مردم

تمام غسل مرا زیر آفتاب کنید

+ نوشته شده توسط مجید جان در 88/12/25 و ساعت 13:5 |

+ نوشته شده توسط مجید جان در 88/11/02 و ساعت 16:44 |
گفتم به مهدی بر من عاشق نظر کن

                                       گفتا تو هم از معصیت صرف نظر کن
گفتم به نام نامیت هر دم بنازم

                                       گفتا که از اعمال نیکت سرفرازم
گفتم که دیدار تو باشد آرزویم

                                       گفتا که در کوی عمل کن جستجویم

گفتم بیا جانم پر از شهد صفا کن

                                       گفتا به عهد بندگی با حق وفا کن

گفتم به مهدی بر من دلخسته رو کن

                                       گفتا ز تقوا کسب عز و آبرو کن

گفتم دلم با نور ایمان منجلی کن

                                       گفتا تمسک بر کتاب و هم عمل کن

گفتم ز حق دارم تمنای سکینه
                                       گفتا بشوی از دل غبار حقد و کینه

گفتم رخت را از من واله مگردان

                                       گفتا دلی را با ستم از خود مرنجان

گفتم به جان مادرت من را دعا کن

                                       گفتا که جانت پاک از بهر خدا کن

گفتم  ز هجران تو قلبی تنگ دارم

                                       گفتا ز قول بی عمل من ننگ دارم

گفتم دمی با من ز رافت گفتگو کن

                                       گفتا به آب دیده دل را شستشو کن

گفتم دلم از بند غم آزاد گردان

                                       گفتا که دل با یاد حق آباد گردان

گفتم که شام تا دلها را سحر کن

                                       گفتا دعا همواره با اشک بصر کن

گفتم که از هجران رویت بی قرارم

                                       گفتا که روز وصل را در انتظارم

 

+ نوشته شده توسط مجید جان در 88/11/02 و ساعت 16:39 |

 

طبع مي‏خواهد که وصف زينب کبرى کند
 
ليک، قطره کى تواند صحبت از دريا کند؟
 
توسن طبعم در اينجا پاى در گل مانده است
 
مرغ بي‏پر چون سفر بر عرصه عنقا کند؟
 
نطق گويا عاجز است از شرح و ذکر وصف او
 
کى تواند خامه مدح آن ملک‏سيما کند؟
 
جد پاکش مصطفي، باب کبارش مرتضاست
 
مادرش زهرا که مدحش ايزد يکتا کند
 
چون حسين و چون حسن دارد برادر، هر يکي
 
ناز بر موسى بن عمران، فخر بر عيسى کند
 
در شهامت‏ بود وارث بر على مرتضي
 
همت والاى او تفسير " کرمنا " کند
 
دختر زهرا که در حجب و حيا و عصمتش
 
نقش مادر را به خوبى در جهان ايفا کند
 
در شجاعت چون حسين و در صبورى چون حسن
 
در عبادت پيروى از مادرش زهرا کند
 
در درياى عفاف و گوهر گنج‏حياست
 
عفتش ياد از حياى مريم عذرا کند
 
گاه در آغوش گيرد اصغر لب تشنه را
 
تا بخوابد آب را در خواب خود رؤيا کند
 
گاه دلدارى دهد بر مادران سوکوار
 
گاه دلجوئى ز آل و عترت طاها کند
 
گاه آيد بر سر نعش برادر از خيم
 
از ته دل ناله و فرياد و وا ويلا کند
 
گاه هم گيرد ز دست دختران بي‏پناه
 
از خيام سوخته رو جانب صحرا کند
 
کيست چون زينب کسى کو در ديار کربلا
 
ناله جانسوز او تاثير در دلها کند؟
 
کيست چون زينب که با يک جلوه از نور رخش
 
رخنه‏ها در قلب موسي، در دل سينا کند؟
 
کيست چون زينب که در راه رواج دين حق
 
مو به مو برنامه دين خدا اجرا کند؟
 
کيست چون زينب کسى کو در ره دين خدا
 
در جهان دار و ندار خويشتن اهدا کند؟
 
کيست چون زينب کسى کو با اسيرى خودش
 
خون پاک کشتگان کربلا احيا کند؟
 
کيست چون زينب که با تدبير مظلومه‏اش
 
دشمن پست و زبون را تا ابد رسوا کند؟
 
کيست چون زينب کسى کو در ميان دشمنان
 
چون على مرتضى در نطق خود غوغا کند؟
 
کيست چون زينب که در بزم يزيد بي‏حياء
 
خطبه‏اى ايراد کرده محشرى برپا کند؟
 
کيست چون زينب که او با يک کلام آتشين
 
تنگ و تاريک اين جهان در ديده اعداء کند؟
 
دختر شير خدا بود و خودش هم شير بود
 
کس نديده شير را کز روبهان پروا کند
 
در جهان املاء دين را کرده انشاء مو به مو
 
کيست چون زينب که اين املاء را انشاء کند؟
 
پيروى بايد کند از دخت زهرا و علي
 
هر که مي‏خواهد که راه دين حق پيدا کند
 
روز محشر گر به شکوه لب گشايد بي‏گمان
 
محشرى ديگر بپا در محشر کبرا کند
 
دشمنانش در سقر سوزند در نار غضب
 
دوستانش هم مقر در سايه طوبا کند
 
اى "رسولي" غم مدار از گيرودار روز حشر
 
دختر زهرا اگر از راه لطف ايما کند
 
 
 
شاعر : عباس رسولى

+ نوشته شده توسط مجید جان در 88/11/02 و ساعت 16:34 |
میدونم

دلتون گرفته

دل همه گرفته

محرم رفت دیگه

اگه سال دیگه نبودیم

خوش به حال اونایی که همشو  تو  هیئت بودن

میدونم دلت میخواد بازم تو محرم گریه کنی سینه بزنی

یاد اون لحظه که داریم جون میدیم و دلمون میخواد برای یه ثانیه دیگه تو هیئت باشیم

حیف.......

آه ه ه .......

رفت ..........

 

محرم

 

+ نوشته شده توسط مجید جان در 88/10/29 و ساعت 23:49 |

دیگه از خدا چی میخوای ؟  هان.....

به به نگی خیلی........

+ نوشته شده توسط مجید جان در 88/10/29 و ساعت 1:7 |

با ذکر حسین لطمه و دیوانه دلی را عشق است

این ذکر پر آوازه و عهد ازلی را عشق است

مجنون که دوچشمش به حسین و حرم افتاد چنین گفت

لیلی به درک فقط حسین بن علی علیه السلام را عشق است

+ نوشته شده توسط مجید جان در 88/10/29 و ساعت 0:24 |

گُراز فتنه! بدان شير بيشه هشيار است
طلوع فجر دگر باره‌اي پديدار است

به نخل سبز ظفر شاخه‌ها پر از ثمر است
به باغبان نظر لطف حق نمودار است

گمان مدار علف‌هاي هرز را نكنيم
كه باغ ما به چنين خدمتي سزاوار است

وطن پر است، پر از سروهاي سبز و سترگ
چه سروها كه خدايش فقط نگهدار است

در آن مكان كه به روباه و گرگ جايي نيست
مجال جلوه كجا بر گُراز و كفتار است

دوباره باز محرم، دوباره عاشوراست
بيا به صحنه برادر كه گاه پيكار است

حسين عصر به ميدان ستاده، دور و برش
پر از حبيب و پر از قاسم و علمدار است

گذشت دوره غربت براي هاشميان
ببين كه بخت يزيدي‌وَشان نگون‌سار است

بگو به فتنه‌گران «سائلا» كه در دو جهان
به نزد اهل خرد، دشمن علي خوار است

+ نوشته شده توسط مجید جان در 88/10/14 و ساعت 12:58 |

خنده و طعنه به اشعار و شعارم بزنید

تیر غم بر دل دیوانه و زارم بزنید

در حمایت ز امامم علی خامنه ای

می شوم میثم تمار به دارم بزنید

 لبیک یا خامنه ای

+ نوشته شده توسط مجید جان در 88/10/11 و ساعت 1:26 |
حضرت ابا عبدالله الحسین علیه السلام :

چگونه‌ با چيزى‌ كه‌ خود در وجودش‌ نيازمند توست‌، براى‌ وجود تو دليل‌ آورده‌ شود؟
 آيا چيزى‌ هست‌ كه‌ آشكارتر از تو باشد تا وسيله‌ آشكار كردن‌ تو باشد؟ كى‌ پنهانى‌ تا
نيازمند دليلى‌ باشى‌ كه‌ بر تو دلالت‌ كند؟ و كى‌ دورى‌ تا آثارت‌ وسيله‌ رسيدن‌ به‌ تو
باشند؟ كور باد آن‌ چشمى‌ كه‌ تو را مراقب‌ و نگهبان‌ خود نبيند.

( دعاى‌ عرفه‌، بحار الانوار، ج‌ 98، ص‌ 226)

+ نوشته شده توسط مجید جان در 88/10/07 و ساعت 0:18 |
                          بارگاه حضرت عباس علیه السلام  

بارگاه حضرت عباس علیه السلام

+ نوشته شده توسط مجید جان در 88/10/07 و ساعت 0:12 |
نورچشم حیدروام البنین                     دستهایت آفتاب بی قرین
ای تو ثارا... را سردار عشق                  پهلوان عرصه ی اسرار عشق
ساقی لب تشنه ی کرببلا                    حیدر ثانی دو دست از تن جدا
نور حق، باب الحوایج میر عشق             نام مهتابیت شد تفسیر عشق 
نامت ای مه،ورد لبهامان بود                 روحبخش دین و دنیامان بود
شرم رخ از روی تو باشد فرات              ای شهید سرخ روی کائنات
ای شه آب آور اردوی دین                    شهسوار سرخ روی مه جبین
بو فضایل شاهباز عرصه ها                      حیدر ثانی شهید قلبها
ای که دستانت شده از تن جدا                  در طریق یاری «خون خدا»
عشق هر مرد و زن و پیر وجوان               ساقی عطشان شهید جاودان
در دو عالم شهره ی ایثارها                      جاودان الگوی رخشان وفا
خصم شد درمانده از پیکار تو                   شهره در آفاق شد ایثار تو
ساقی عطشان اردوی حسین                      ای تو پرچمدار و بازوی حسین
پهلوان عشق سردار رشید                        ای دریغا شد امیدت ناامید
ای که در تفتیده دشت نینوا                         پیکرت صد چاک شد از کینه ها
مست از خون باده ی قالو بلی                       رفتی از این خاکدان سوی خدا
در جواررحمت پروردگار                           آرمیدی ای محب کردگار
کرده ای ماوا به جنت سرخ رو                      از تو می گیرد زمانه آبرو
می درخشد در سپهر قلبها                           نام تو خورشید ایثار و وفا
عشق هر مرد وزن و پیر وجوان                      بوفضایل ، طایر عرش آشیان
ای خدایی سیرتان را مقتدا                               عارفان را رهنما و پیشوا
ای فروغ قل هوالله احد                                   عبد خاص الخاص الله الصمد
از غمت فرزند حیدر سوختیم                         از تو درس عاشقی آموختیم    
عاشقیم و دل به نامت می کنیم                     لحظه هامان را غلامت می کنیم  
ماه تابان بنی هاشم مدد                              نور چشم حضرت قائم مدد
جان مولی در حیات و در ممات                   رهگشامان باش نور کائنات
+ نوشته شده توسط مجید جان در 88/10/07 و ساعت 0:8 |

این پرچم حسینه

بالاست تا قیامت

+ نوشته شده توسط مجید جان در 88/09/21 و ساعت 20:17 |

امام(عليه السلام) در جمله اى در خطبه شصت و چهار نهج البلاغه به فريب آرزوها اشاره فرموده و مى گويد: (وَ أَمَلَهُ خَادِعٌ لَهُ)

چرا و چگونه آرزوها انسان را فريب مى دهد و بهترين ساعات عمر او را در پندارها و خيالات واهى سپرى مى كند؟!به خاطر اينكه دامنه آرزوها هرگز محدود نيست. بسيارى هستند كه گمان مى كنند اگر خانه كوچك محقّرى در تملّك آنها درآيد براى هميشه از نظر مسكن آسوده خاطر خواهند بود، ولى چيزى نمى گذرد كه خانه كوچك را بر خود تنگ مى بينند. و اگر به خانه وسيعترى برسند باز آن را محدود و ناكافى مى پندارند. ديده شده است افرادى خانه ها و قصرهاى متعدّد داشته اند ولى باز عطش درونى آنها فرو ننشسته و آرزوهاى خانه هاى بيشتر و قصرهايى مجلّل تر داشته اند; روحيّه آنان طبق آن تعبير معروف است كه: «اگر اقليم هاى هفت گانه را به پادشاهى بدهند باز در بند اين است، كه چنگ به آسمانها بيندازد و اقليم ديگرى بر آن بيافزايد.»اين تنها در مورد مسكن بود، در مورد ساير مواهبِ زندگىِ مادّى نيز، عيناً همين است! اين آرزوهاى دور و دراز و بى انتها، صاحبان خود را لحظه اى راحت نمى گذارد و تمام نيروهاى آنها را به خود جذب مى كند، در حالى كه همه آنها انبوهى از پندارها است و اين همان چيزى است كه امام(عليه السلام) از آن تعبير به «خدعه» و «نيرنگِ آرزو» كرده است

+ نوشته شده توسط مجید جان در 88/09/13 و ساعت 13:27 |

+ نوشته شده توسط مجید جان در 88/09/13 و ساعت 13:6 |
گفت برخيز كه از يار سفير آمده است‏
به چراغانى صحراى غدير آمده است

موج يك حادثه در جان غدير است امروز
و على چهره تابان غدير است امروز

بيعت شيشه‏اى و آهن پيمان شكنى‏
داد از بيعت آبستن پيمان شكنى!

پس از آن بيعت پر شور على تنها ماند
و وصاياى نبى در دل صحرا جا ماند

موج آن حادثه در جان غدير است هنوز
و على چهره تابان غدير است هنوز

و چه بگویم در پس حادثه ها ....

+ نوشته شده توسط مجید جان در 88/09/13 و ساعت 0:59 |

به گمانم عشق در یک قدمیست

در جای جای زندگیمان...

+ نوشته شده توسط مجید جان در 88/09/11 و ساعت 0:19 |

کاش کودک بودم تا بزرگترین شیطنت زندگی ام نقاشی روی دیوار بود، ای کاش کودک بودم تا از ته دل می خندیدم نه اینکه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ بر لب داشته باشم ، ای کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتی و درد با یک بوسه همه چیز را فراموش می کردم

+ نوشته شده توسط مجید جان در 88/09/09 و ساعت 18:55 |

حق معرفتی به هر نگاهم داده


در حلقه‌ی عشق خویش راهم داده


این ها همه علتش فقط یک چیز است


ایرانی‌  ام   و رضا  پناهم   داده

 

+ نوشته شده توسط مجید جان در 88/08/30 و ساعت 22:28 |
کنار سفره که بودیم حرف مشهد شـد

 وزید بوی خراسان و ناگـهان رد شد

دوباره یـاد غریب آشـنا و شـوق حرم

  و سیل اشک که پشت پلکها سد شد

  و دخترم که به دل حسرت زیارت داشت

  درست هم نظر مرتضـی و احمـد شد

  دو سـال هست که تو قـول داده ای بابا

  بـرای مـا که نـرفتیم واقعـآ بـد شد

  تمام بودنـم آوار شـد و یـک لحظــه

  زمان برای عبور از خـودش مردد شد

  دو روز بـعد بلیـط و شـروع یک پروار

  کبوترانـه دلـم بـی قـرار گنبـد شد

  قطار تهران،مشهد درست ساعت هشت

  و ایستگاه که سرشار بـوق ممتد شد

  و چند ساعت دیـگر به صحـن آزادی

  نگاه منتظرم گـرم رفـت و آمـد شد 

+ نوشته شده توسط مجید جان در 88/08/30 و ساعت 1:16 |